|
تنهـــــــایی نمنــــــاک من |
|
بنویس مرا، باهم...و نه تن ها، که تنها |
... شب که شد، می سپارمت به نسیمی که از پشت در می گذرد، شما سردی یکدیگر را خوب می فهمید...بعد می روم روی قطر تخت دراز می کشم و برای خوش بختی ات دعا می کنم!.. پی نوشت ؛ امشب، درها را گشوده مگذار، آنکه مرده است، دیگر باز نخواهد آمد!..
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 23:13 توسط تنها |