تبليغاتX
تنهـــــــایی نمنــــــاک من -

تنهـــــــایی نمنــــــاک من

بنویس مرا، باهم...و نه تن ها، که تنها


به پروردگار که چاهار قدم آن سوتر جهنم بود برایم، البته الانش هم هست. باید یک جوری همه چیز را جفت و جور کنم که بتوانم زودتر چترم را بردارم و بزنم به جاده ی خیس تنهایی ام، بدون اینکه کسی بفهمد بر من چه گذشت که بی صدا تنهاتر شدم!..

شاید همین قدر که دوست داشتنی می نمایم بی لیاقت هم باشم! این ساختمان ها و این هوای سرد عذابم می دهند، دستهایم یخ زده اند اما باور کنید گناهی ندارند، همه اش تقصیر لب های ساکتم بود و دستهای تو که یادم نیست کجا حلقه شده بودند و بادی که توی کوچه های باریک می دوید! لحظات قشنگی که تو را با خودشان بردند، من را هنوز همانجا کنار در نگه داشته اند و دارند گرمای تنم را از زیر این همه لباس می دزدند!

چقدر سخت است سربسته درددل کنی و هیچ کس نفهمد چه می گویی...

الهی ؛  از دست من هیچ کاری بر نمی آید جز خطا، از تو هر کاری برآید جز خطا!..

        

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 16:19 توسط تنها |



 



Design by : Night Skin













tkbleak.com