تبليغاتX
تنهـــــــایی نمنــــــاک من -

تنهـــــــایی نمنــــــاک من

بنویس مرا، باهم...و نه تن ها، که تنها


 

- رسالت من ؛

گاه تمام رسالت من همین بوده، تا قدم هایی که به سویم برنداشتی را بشمارم و دستم را که می رفت تا قلبت را لمس کند، از میان فاصله ی خودم و تو کنار بکشم و پشتم قایمش کنم و راه باز شود برای رفتنت...

آسمان چه سنگین نگاهم می کرد وقتی که نتوانستم با مدادرنگی هایم نقش ات را پررنگ کنم، یک جوری که بشود از پشت تمام آن فاصله ها هم تو را دید.

من اعتراف می کنم که نتوانستم، چون تو نخواستی!

حالا برگرد و برو سرجای خودت بچرخ. هر چقدر تندتر بچرخی دورتر می شوی. دور شو، به آرامش نزدیک می شوی، و از من دورتر و دورتر و دورتر...

پی نوشت ؛

دیروز تقریبا" برای سه ساعت، خدا فراموشم کرد...به جون مامانم اگه دروغ بگم!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 21:59 توسط تنها |



 



Design by : Night Skin













tkbleak.com