تبليغاتX
تنهـــــــایی نمنــــــاک من

تنهـــــــایی نمنــــــاک من

بنویس مرا، باهم...و نه تن ها، که تنها


...

شب که شد، می سپارمت به نسیمی که از پشت در می گذرد، شما سردی یکدیگر را خوب می فهمید...بعد می روم روی قطر تخت دراز می کشم و برای خوش بختی ات دعا می کنم!..

پی نوشت ؛ امشب، درها را گشوده مگذار، آنکه مرده است، دیگر باز نخواهد آمد!..

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 23:13 توسط تنها |


تاوان تلخی تو ؛

» اینجا همه چیز برای یک فراموشی ساختگی فراهم است. خرده ریزهای احساسی کهنه از عبور به ظاهر منطقی ات را چال می کنم همین جا، توی همین اتاق...آن گوشه ی فرش را که کنار بزنی می فهمی چه می گویم! من سهمی از نگاهت هم دیگر نمی خواهم، من دفن شدم در خاطرات مردی که اینک نیست...حال من خوب است، کابوسی نیست. فقط، وقتی یاد تو می افتم قورت دادن آب دهانم سخت می شود!

پ. ن ؛ امشب، درها را گشوده بگذار، شاید آنکه مرده است خواهد که بازآید!..

+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 12:2 توسط تنها |



 



Design by : Night Skin













tkbleak.com