|
تنهـــــــایی نمنــــــاک من |
|
بنویس مرا، باهم...و نه تن ها، که تنها |
به پروردگار که چاهار قدم آن سوتر جهنم بود برایم، البته الانش هم هست. باید یک جوری همه چیز را جفت و جور کنم که بتوانم زودتر چترم را بردارم و بزنم به جاده ی خیس تنهایی ام، بدون اینکه کسی بفهمد بر من چه گذشت که بی صدا تنهاتر شدم!.. شاید همین قدر که دوست داشتنی می نمایم بی لیاقت هم باشم! این ساختمان ها و این هوای سرد عذابم می دهند، دستهایم یخ زده اند اما باور کنید گناهی ندارند، همه اش تقصیر لب های ساکتم بود و دستهای تو که یادم نیست کجا حلقه شده بودند و بادی که توی کوچه های باریک می دوید! لحظات قشنگی که تو را با خودشان بردند، من را هنوز همانجا کنار در نگه داشته اند و دارند گرمای تنم را از زیر این همه لباس می دزدند! چقدر سخت است سربسته درددل کنی و هیچ کس نفهمد چه می گویی... الهی ؛ از دست من هیچ کاری بر نمی آید جز خطا، از تو هر کاری برآید جز خطا!..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 16:19 توسط تنها |
- رسالت من ؛
گاه تمام رسالت من همین بوده، تا قدم هایی که به سویم برنداشتی را بشمارم و دستم را که می رفت تا قلبت را لمس کند، از میان فاصله ی خودم و تو کنار بکشم و پشتم قایمش کنم و راه باز شود برای رفتنت...
آسمان چه سنگین نگاهم می کرد وقتی که نتوانستم با مدادرنگی هایم نقش ات را پررنگ کنم، یک جوری که بشود از پشت تمام آن فاصله ها هم تو را دید.
من اعتراف می کنم که نتوانستم، چون تو نخواستی!
حالا برگرد و برو سرجای خودت بچرخ. هر چقدر تندتر بچرخی دورتر می شوی. دور شو، به آرامش نزدیک می شوی، و از من دورتر و دورتر و دورتر...
پی نوشت ؛
دیروز تقریبا" برای سه ساعت، خدا فراموشم کرد...به جون مامانم اگه دروغ بگم!
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 21:59 توسط تنها |
- فرشته ی نگهبان من ؛ گفته بودم که فرشته ی روی شونه ی راستم را قبلا" فروخته ام!..فرشته ی شونه ی چپم هم که بعد از اون شب دیگر ندیدم. یک ماه پیش بعد از مدت ها فرشته خانم مفقود با یک جعبه شیرینی آمد و نشست روی شانه ی چپم. گفت خدا به اون لطف کرده و دو قلو زاییده و حالا که من بزرگ شده ام و قرار است مثلا" عقلم به صلاح خودم برسد او می خواهد یک چند وقتی از من مرخصی بگیرد تا مواظب بچه هایش باشد، من هم دیدم با این وضعی که دارد بودن و نبودنش یکی ست، گفتم برود توله فرشته هایش را بزرگ کند. چون می دانستم که معلوم نیست کی برگردد دائم وسط مسیر زندگی می ایستادم و دور و برم را خوب چک می کردم تا مطمئن شوم از راه راست منحرف نمی شوم اما امان از این راه راست که محض رضای خدا هم دو متر مسیر بی دست انداز ندارد! دیشب همین طور که به راه راست چسبیده بودم ناگهان فرشته خانم را دیدم که مثل قدیم ها ترگل ورگل به کنارم آمد و نوک دماغم نشست. حسابی هر دو طرف صورتم را بوسید. فکر کردم شاید کارنامه ی بیست و یک ساله ام را بالاخره پست کرده اند و...اما... گویا بچه های فرشته خانم خیلی تخس هستند و تازگی ها هم که بالهایشان جوانه زده است به هیچ وجه یکجا بند نمی شوند. فرشته خانم هم که دست تنهاست فرستاده تا همسرش برای بچه ها یک جعبه پر از تیله و یویو بخرد تا بلکه بچه ها سرگرم شوند. ظاهرا" همه چیز به خوبی پیش می رفته است تا اینکه فرشته خانم تصمیم می گیرد نگاهی به گوی سر نوشت من بیاندازد و ببیند در چه حالم. بعد از اینکه تمام بهشت و جهنم و دوزخ را می گردد و هیچ اثری از گوی زندگی من پیدا نمی کند خسته و خرد به خانه می آید. ناگهان پریشب متوجه می شود که گوی زندگی من وسط تیله ها و یویو های بچه ها قاطی شده و مدت هاست که توله های عزیز فرشته خانم با سرنوشت بنده تیله بازی می کنند و یا مثل یویو زندگی بنده را به در و دیوار می کوبند. نمی دانستم به او چه بگویم؛ گوی سرنوشتم را از دستش گرفتم و گفتم برود بچه هایش را بزرگ کند و هر وقت مطمئن شد کسی در خانه شان با زندگی من تیله بازی نمی کند برگردد و کارش را از سر بگیرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 12:16 توسط تنها |