تبليغاتX
تنهـــــــایی نمنــــــاک من

تنهـــــــایی نمنــــــاک من

بنویس مرا، باهم...و نه تن ها، که تنها


- من طلاق می خواهم ؛

یادم نیست کی ازدواج کردیم، یعنی در حقیقت اصلا" نمی دانم ما ازدواج کرده ایم یا فقط همینجوری به هم چسبیده ایم!..ولی میدانم که- طلاق یا غیر طلاق- همین حالا می خواهم از او دور شوم. نخیر هوس نیست، دیگه به اینجام رسیده. مگه من چند سال زنده ام؟! آشنایی ما برمیگرده به همون روز پاییزی که به من گفتند اگر دو را با دو جمع کنیم نه سه می شود و نه پنج! از همان روز به بعد تمام روابط من محدود شد به دنیای کوچکی که در آن دو با دو فقط چهار می شود!..و ترس از تنهایی ما را هر روز بیشتر از دیروز به هم نزدیک می کرد. برای اینکه مرا خوشحال کند هر روز خط جدید و خوش رنگی از دنیای کوچکش را به من نشان میداد و من نمی فهمیدم که هر بار مرزی به من نشان می دهد تا ورای آن را هیچ وقت نبینم و بدین ترتیب دنیای مرا محدودتر و محدودتر می کرد.

حالا در دنیای کوچک من، همان دنیایی که او هر روز برای من کوچکترش کرد- نه تنها دو با دو فقط چهار می شود، بلکه هر وقت و هر کجای دنیای خودم که سیب را رها کنم فقط در یک جهت می افتد، تمام الکترون های دنیای من فقط یک بار منفی دارند و فشار دادن هر دکمه ی صفحه کلید ماشین محاسباتی پیشرفته ی من فقط و فقط یک کار مشخص را تکرار می کند و بالاخره تمام آدم های دنیای من فقط و فقط در جهتی حرکت می کنند که او اسمش را گذاشته جهت«منطقی»، و من را وادار می کند برای جنبش هر جنبنده ای دنبال دلیل مشخصی بگردم.

ازدواج ناخواسته همیشه شکست می خورد، ولی بدتر از آن زندگی مشترکی است که نه تنها خودت آن را خواسته ای بلکه برای دوام آن بهترین سال های زندگی ات را هم پرداخته ای. سال ها زحمت کشیده ای برای ساختن دنیای کوچکی که خودت را در آن حبس کرده ای و یک روز نا خواسته آن سوی یکی از مرزهای بی شمار، زندگی ات را می بینی، و دیوانه می شوی که چرا نمی توانی آنچه می بینی را بفهمی!

ذهنت هم که دیگر مال خودت نیست و بیشتر متعلق به اوست. خوب یاد گرفته است هر چیزی را توجیه کند و مثل همیشه بنا به دلیل و به خاطر آینده ای که اصلا" معلوم نیست بیاید یا چگونه باشد، هر حرکتی را در جهتی مخالف من نفی می کند تا مثلا" آرامش من را حفظ کند

امروز که این ها را می نویسم سال هاست که من و اونداریم! اصلا" انگار یکی هستیم با دو اسم! دیگر بس است. میدانی چرا؟ من هم نمی دانم، و قرار هم نیست بدانم،می دانی می خواهم چکار کنم؟ من هم نمی دانم! یعنی نه که ندانم، ولی دلیلی برایش ندارم، «غیر از اینکه می خواهم»، می خواهم، می خواهم، می خواهم.نفهمیدی؟ مهم نیست...از امروز دیگر فهمیدن شرط نیست! از امروز دیگر هیچ شرطی نیست، از امروز دیگر «منطق» مال من نیست!..

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 9:59 توسط تنها |


 » بالاخره آدم یک روزی حواسش پرت میشه و چهار قدم اونطرف تر رو هم می بینه!..

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 9:3 توسط تنها |


 

گفتم دستهایم را صلیب میکنم رو به زندگی و هر چیز سخت...

نگاهت به لب هایم بود...دال یادم رفته بود یا میم؟!

دوست داشتن که قرار نبود یادمان برود!...

دیروز

      چتر نداشتم ... قطره قطره در خودم می چکیدم!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 8:4 توسط تنها |



 



Design by : Night Skin













tkbleak.com