|
تنهـــــــایی نمنــــــاک من |
|
بنویس مرا، باهم...و نه تن ها، که تنها |
مرا به سمت درونم هدر نده بنشین دل، بر روی سطوح سرد و لزج، مجاور این لمس بی پایان بیرونی هدر نشو... ما تا اجداد با صفای غارنشینمان که برای بقاء_البته شرافتمندانه_ نزاع می کردند بسیار فاصله داریم و پیشرفته ایم!..ما دیگر زور نمی گوییم؛ ما زور را آرام، وقتی نگاه ها به صدای بم مبهمی گوش می دهند در گوشه ای خوش خط می نویسیم!..ما صبور شده ایم، بیشتر از ایوب! ما به همه چیز یکدست، خوب رنگ روغن زده ایم... » باید جمع و جور کنم بروم جایی که زندگی را بیشتر می خواهند!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 15:45 توسط تنها |
فقط برای رفیق نیمه راهم... این همه حسود بودم و نمی دانستم! به نسیمی که از کنارت موذیانه می گذرد، به چشم های آشنا و پر آزار که بی حیا نگاهت می کند، به آدم هایی که از کنارت رد می شوند، به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد، حسادت می کردم!..من آنقدر دوستت داشتم که به طبیعت بدبین شده بودم، طبیعت پر از نفس های آدمی است که مرا وادار می کرد حسادت کنم...به خاطره ای دور از تو... » یک جایی حوالی قلبم تیر می کشه! شاید خود قلبم باشه...امروز یک سال می شه که یادگاریت رو با سوزن ته گرد فرو کردی توی قلبم...باورت می شه، یک سال گذشت؟! یک ساله که دیگه منتظرت نیستم، نه اینجا نه اون بیرون! » می خوام برم دراز بکشم، صدای موسیقی رو ببرم روی شماره ی 40، می خوام فقط من باشم و موسیقی، گور پدر همسایه ها! ارتفاع درد...
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 11:15 توسط تنها |