تبليغاتX
تنهـــــــایی نمنــــــاک من

تنهـــــــایی نمنــــــاک من

بنویس مرا، باهم...و نه تن ها، که تنها


دیدی چه بی تابانه به انتظار نشسته بودم. انگار در انتظار یک پیشامد تازه، اما می بینی که هیچ هم رخ نداده است چه برسد به یک پیشامد!..تو مرا به یاد شیطنت های دوران مدرسه می انداختی...به یاد جر و بحث هایی که هیچ گاه پایان نداشت!

هی دچار دو بینی می شوم، بعد انگار همه چیز را دوباره تجربه می کنم، برای تو دل تنگ می شوم، برای خودم دل تنگ می شوم، تمام تفکراتم هم دو گانه شده اند، یک بار از ابتدا به انتهای زندگی می اندیشم و یک بار از پایان پیچ خوردگی هایش

مرا انگار آوازی از تحمل اوقات گریه آموخته اند. این روزها نمی دانم با نبودنت کنار آمده ام یا نبودنت هی مدام پای نوشته هایم صبوری می کند تا شاید واژه هایم...میدانم واژه هایم بالاخره عاقل می شوند و می نگارند سهم مرا، سهم تلخ دل تنگی مرا و سهم مرا از تلخی صدای...

پ. ن ؛ انگار کن کابوسی است در یکی از همین شب های لعنتی تابستان که خواب راه خانه اش را گم کرده...

> این خانه واژه های نسوزی دارد- واژه نوشت

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 13:46 توسط تنها |


تولد...

داشتم با خدا یه قل دو قل بازی میکردم، تا دیدمت سنگ ها رو ریختم توی دامنش و دوییدم به طرف تو، چرا؟! مثل یه جعبه جواهر که تو بیابون بدن دست آدم، نمی دونستم باهات چیکار کنم!..شاید هیچی!

...

در را باز میکنم، ساعت بدی ست، پر از تنهایی، در را به احترام این سکوت می بندم!..امشب می خواهم آرام باشم

من خط خطی شده ام، بی طرح، بی جهت. من بزرگ شده ام، من در خودم جا نمی شوم، تو خط خطی شده ای، بی جهت تر از من، تو بزرگ شدی...امروز...

بوی نارنج می دهی...تولدت مبارک...

پ. ن ؛ دوستت داشتم یا بوسم کردی؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 22:9 توسط تنها |



 



Design by : Night Skin













tkbleak.com