تبليغاتX
تنهـــــــایی نمنــــــاک من

تنهـــــــایی نمنــــــاک من

بنویس مرا، باهم...و نه تن ها، که تنها


 

حالا بگو، تو شعر بگو من می نویسم! تو بگو...

دیگه دلم توی بدنم بند نمی شه

خیلی وقت پیش فرشته ی رو شونه ی راستم رو فروختم...به پولش احتیاج داشتم!..فرشته ی شونه ی چپم هم که یه خط در میون سر و کله ش پیدا میشه!..ولی وقتی نیستش سعی میکنم زیاد چپَکی نرَم و از راه راست خارج نشم...

دیشب داشتم بعد از مدتها با حبابی که با کف خمیر دندون درست کرده بودم گپ میزدم.هر دو پر از خالی بودیم، من پلک هامو تنگ کرده بودم که نور اذیتم نکنه و اون تو نور چراغ میدرخشید. ازش پرسیدم راز سبکبالی چیه؟! بی حوصله بود؛ می گفت بیخود دوباره گیر ندم که دیر وقته و میخواد بخوابه، گفت بهتره مسواکم رو بزنم، بعدش قل خورد و رفت روی ظرف صابون و زل زد به یه حباب دیگه که نشسته بود رو ظرف صابون...هی دور اون حباب چرخید و چرخید و تو نور رنگ به رنگ شد، فهمیدم که وقتی حبابها عاشق میشن اینجوری تو نور می رقصن... ولی اون یکی حباب اصلا" از جاش تکون نمی خورد! همین طوری که دور حباب میچرخید به من چشمک زد و گفت دوست داری راز سبکبالی رو بدونی؟! من سرم رو تکون دادم، بعد به حباب دیگه رسید و همون لحظه ترکید. حباب عجیبی بود، شب بخیر هم نگفت!..

رفتم روی تخت و از شدت معده درد قل خوردم و بعد افتادم رو زمین، وقتی هم خواستم بلند شم سرم خورد به میز کنار دستم...خیلی دردم گرفت ولی خون نیومد!..عکست نمیدونم چرا رو زمین بود! اصلا" تا الان کجا بود؟! دستم رو گذاشتم روش و با کف دستم هُلش دادم زیر تخت...

پ. ن ؛ من اینجا چیکار می کنم؟!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 18:51 توسط تنها |


برو، بی هیچ تعلقی دیگر رها شدی!

و این را بدان که دیگر به خاطرت نخواهم گریست، برو و بدان هیچ وقت محتاج تو نیستم...یعنی هیچ وقت نبوده ام، اگر هم بودم احتیاجم تنها به اندازه ی یک لبخند بود...خیلی وقت است می خواهم اسمت را از یاد ببرم، خیلی وقت است دیگر برایت دلتنگ نمی شوم، خیلی وقت است سعی میکنم دیگر دوستت نداشته باشم

مثل آب خوردن از من گذشتی اما این جرعه را نمی توانی به راحتی قورت بدهی...دلم خنک شد...هومممممممممم

دلم کسی رو میخواد که توضیح نخواد

که حس نکنم باید توضیح بدم..باید توضیح بدم و اون نفهمه...کسی که خودم بخوام توضیح بدم بهش...چون میدونم می فهمه

کسی که حرف بزنه و منتظر نشه من شروع کنم، و مطمئن باشه من دارم حرفش رو گوش میکنم

کسی که وقتی پاش باز میشه به رویاهام ، نترسه و شک نکنه

کسی که مزه ی تلخی منو به اندازه ی باقی مزه هام دوست داشته باشه

پ.ن ؛ در چمدانی پرت، سفر به سکوت رفته است!

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 13:33 توسط تنها |


دل نوشته های من برای زندانی ام ؛

من از تکرار آهنگ یک صدا، من از بی تفاوتی لبخند های بی رمق، من از صدای گنگ نفس های کسی حرف می زنم...کسی که خیال می کردم می شناسم، کسی که حجم بی دلیل قدم هایش صدای تردید نمی داد...کسی که انتهای نبودن را نمی فهمید، کسی که زمزمه ی رفتن آرامش می کرد!..کسی که خیال می کرد می ماند!..

بیا به توهم لحظه هایمان قانع باشیم...

من اینجا می نشینم، تو شاید توی اتاق همیشگی ات، شاید شب ها خمیازه می کشی تا می خوابی، شاید تا زمانی که نمی فهمی کی چشم هایت بسته شد، خیره به سقف - سقف همان اتاق همیشگی ات- نگاه می کنی...شاید - البته گفتم شاید - لبخند می زنی...و شاید پشت لبخند سرد و بی روحت حسرت چیزی می ماسد!..

اینجا اتاق ساکت است، نشسته ام، سعی می کنم سودمندی لحظاتم را برای راضی نگه داشتن خودم کافی بدانم...از کنار فکر کردن به تو بی تفاوت رد می شوم - از آن می گریزم - سعی می کنم تو را در دورترین لایه های ذهنم زندانی کنم، همیشه همه چیز خوب پیش می رود...تو زندانی خوبی هستی! ساکت در کنج انزوای مغزم می نشینی، من هم تلاش می کنم زندان بان خوبی باشم...ولی شب ها که می رسند، سکوت دیوار های اتاقم، سردی صداهای اطرافم، تو را آزاد می کند...من به تو فکر می کنم و بی صدا می گریم، حواسم هست که خواهرم، مادرم و همه ی کسانی که در کلبه ی ما زندگی می کنند بیدار نشوند، چون ممکن است صدای هق هق گریه هایم خوشبختی کزایی خانه را بر هم بزند...

» تصویر تو اگر بود، تو را می شناختم! من از تو و از آینده ی بی قرارت نمی هراسم، تو عاشقانه جنگیدی و من فاتحانه شکست خوردم...به من خیره شو، زورکی لبخند بزن، وانمود کن مرا می بینی، خیال کن مرا دوست داری...میدانی سکوت بعد از زمزمه های رفتنت آرام آرام مرا کر کرد! من این سکوت را دوست ندارم...

» غزل خسروی، من خودم هستم!

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 20:28 توسط تنها |



 



Design by : Night Skin













tkbleak.com