|
تنهـــــــایی نمنــــــاک من |
|
بنویس مرا، باهم...و نه تن ها، که تنها |
چرا تا به حال سعی نکرده ام نقاشی ات کنم؟! کاش صدایی زیر گوشم ریز ریز حرف میزد، آن وقت می نشستم کف اتاق و همین طور که گوشم با صدا بود و موهای کوتاهم توی صورتم و دور گردنم را گرفته بودند تو را نقاشی می کردم!..نقاشی ام که تمام می شد همانجا زانو می زدم، مستقیم نگاه می کردم توی چشم هایت و می خزیدم جلو، یک جوری که اشک هایم درست بیفتند توی چشم های تو...آن وقت صدای زیر گوشم سکوت می کرد و من شروع می کردم... اگر می دانستم دلهره می شود نصیبم، می بلعیدم تمام آن روزها را تا امروز کم نیاورم بودنت را...می گفتی هستم، می آیم، اما نه بودی و نه آمدی! چه تلخ شدی برایم، اسمت صدای من را ترک داد و از آن روز مدام فکر می کنم کسی در نزدیکی ام بلند بلند دروغ می گوید! تا تو فاصله ای نبود...جز من... من دل داده بودم و دلدار دستش خالی بود...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 10:57 توسط تنها |
فردا که بیاید...
فردا که بیاید یک روز دیگر از هم دورتر می شویم، و این ترس از فرداها و دورتر شدن هاست که آدم را می کشد به این طرف...راستی؛ مگر دورتر از این هم هست؟!
درد دارم...درد...جایی میان سینه ام درد می کند!..گریه نمی کنم...انگار هرچه بزرگتر می شویم بهانه هایمان هم بزرگ تر می شوند و چشم هایمان بیشتر ناز می کنند برای لحظه ای تر شدن...دل تنگم برای دیروزترهای چشمانم...
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 16:21 توسط تنها |
ستاره های من برای تو... اگر در توانم بود، شب ها گوشه ی راست آسمان خانه مان را با انگشت بالا می بردم تا آ سمان شیب دار شود و همه ی ستاره های بالای سرم سُر بخورند طرف تو... این شب هایی که تا صبح بیداری ستاره های من برای تو!.. پ. ن ؛ لعنت به کنکور...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 17:22 توسط تنها |