|
تنهـــــــایی نمنــــــاک من |
|
بنویس مرا، باهم...و نه تن ها، که تنها |
با این همه دلتنگی در طرح نمی گنجم...
با سر پنجه ی جنون مان گور عشق را کندیم...هنوز زنده بود، نفس می کشید و تن اش گرم بود از طنین دوستت دارم هایمان که...
زنده به گورش کردیم بی نوا را...
خواست تو بود و مرا گریزی نبود جز اینکه هیچ نگویم!..حالا در دل "من" و "تو" گوری ست، گوری که شبانه از درونش کسی الفاظی را نا مفهوم فریاد می زند؛ شاید نفرین می کند من را و تو را...و ما پنبه در گوش فرو می بریم و در آغوش کابوس های بزرگ شدنمان به خواب می رویم!
می دانم که ربایش قلب هایمان را هنوز هم حس می کنی، بگو که دلت مدام از تو چیزی را طلب می کند و تو در جواب، دستهای خالی ات را بهانه می کنی!..

پ.ن ؛ در قبرستانی که دستهایمان ساخته اند، چشم هایمان عجیب درگیرند!..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 16:59 توسط تنها |
پر پرواز؛
یک روز از فاصله ی صفر تا بی نهایت با تو تب کردم و تو در این دنیای دست بالای دست، از راه دور دستم را محکم گرفتی!..نوشتم به یادگار، دور از تو اما نزدیک، میدانی از چه سخن می گویم، تنها تو میدانی...تو را نه داشتم و نه دارم...هنوز می شنوم لحظه لحظه قدم هایت را که با هر نسیم می خواندم شمار عابران خسته را و طنین صدایت را که با هر گام می لرزید...اما تو، انقدر با گذشت بودی که از من هم گذشتی!!! انگار کسی در انتظار زانوهای خم شده ی من آواز می خواند!..ابهام، دروغ را در سرم تکرار می کند...لذت لحظه ها را ختم کن.
پ.ن ؛ به آرزویت رسیدی...من دیگر باز نمی گردم!..
+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 10:57 توسط تنها |