تبليغاتX
تنهـــــــایی نمنــــــاک من

تنهـــــــایی نمنــــــاک من

بنویس مرا، باهم...و نه تن ها، که تنها


تدفین مرزها و یک زندگی بی شرف تجملی؛

قدری هم عاشقانه بنویسم، که تنها تصور اینکه قرار است تا برای تو بنویسم خودش شوری است تا شوقی برانگیزد، که تنها در آن وقت به زندگی نشسته ام...پس عاشقانه می نویسم: می آیی؟

بیا، بیا اینجا کنارم بنشین، لم بده و پاهایت را دراز کن زیر آفتاب؛ میخواهم حرف بزنیم، می خواهم بگویم که گاهی تمام فکر کردن هایم به خنده ی مضحکی تبدیل می شوند...زندگی فلسفه ای ندارد...شاید حقیقت این باشد!..بیا تا خودمان را بزنیم به دیوانگی و به عشق سِقط شده مان بخندیم و بخندیم و بخندیم تا اشکمان در بیاید بعد در نگاه هم خیره شویم و صدای خنده مان بشود یک هق هق از عمق جان!..و من باز هم برایت حرف بزنم؛ بگویم که گاهی خسته می شوم، آنقدر که احساس می کنم شانه هایم دیگر توانی ندارند و گام هایم برای رفتن و رفتن بهانه ای می خواهند... بعد خسته شوم از سکوتت و یک جیغ بلند بکشم و تو خم به ابرو نیاوری...گوش ات با من است؟!

پی نوشت» راستی چقدر بی قید شده ام، منی که با صف مداد های تراشیده توی جامدادی ام نمی فهمیدم اینهایی را که کتاب علومشان جلد کاغذ کادویی و پلاستیکی نداشت!..

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 11:57 توسط تنها |


چقدر دندان کشیدم روی هم، نه آنکه چاره ای نبوده جز نشکستن برای من! و من سوختن را بیشتر می خواستم!..حالا از "من" هیچ نمانده، "هیچ" که تو می خواستی ام این طور بی دفاع می سوزی در آتش!..حالم اصلا" خوب نیست، چه فرقی می کند "الف" که به اندازه ی پرستیدن دوستش دارم دل را...عصیان من بیش از شکستن " الف" بود که کشاندم به اینجا که حالا همه اش جان کندن است و تحقیر و می سوزی بدون تحمل!..می شد حالا نشسته باشم روی صندلی رو به باغچه...نشد! نخواستی، نخواستم یا نخواست؟! حالا ویترین هیچ اسباب بازی فروشی برایم قشنگ نیست، هر چه بود حالا دارد زیر تخت خاک می خورد. به سوختنی مدام دچارم تا نمی دانم کجای همیشه!..پشت قاب شیشه ای حالا به جای عروسک دنبال"الف" می گردم...دارم گریه نمی کنم!..

پی نوشت » امروز بار تمام خستگی ها از آن من است، تو نیستی...رفته ای، مدتهاست رفته ای، میدانم نمی آیی...آمدنت رویا بود و رفتنت خوابی بود که تعبیر شد، خوابی که مادر گفت: خیر است انشاالله، ولی نبود...نبود، نبود، نبود!..

پی نوشت » و زندگی دیگر چیزی نیست جز قبرستان ارزشها پشت یک مسجد که تو فقط نماز جماعتش را می بینی و من که برای کمتر شدن درد تولدشان، بین قابله ها و مرده شور ها قدم میزنم. و این مرگ هاییست که گریه ندارد اما رنج دارد!..

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:39 توسط تنها |


عجیب است، به شدت احساس میکنم اهل اینجا نیستم!..باید بروم...دور...خیلی دورتر از دور؛ دور یعنی آفتاب مستقیم بتابد و بی آنکه دستی گلویت را بفشارد دلتنگ شوی،یک دلتنگی شفاف بی حضور ردی از کابوس گذشته که بیاید و کدرش کند...آنجا که باران بی هنگامش می بردت به حال و هوای دورتر از این روزها...هوایت مرا کوچاند به شهری که هرگز باز نخواهم گشت!..دور که می گویم یعنی آسمانی که شباهتی به آسمان غروب های بهاری دیار تو ندارد...اما پیش از رفتن می بوسمت تا فراموش کنی دیشب قبل از خواب اشکی از مژگانت ره صد ساله ی گونه هایت را پیمود...می بوسمت تا فراموش نکنی که دوستت دارم...و محکم می بوسمت تا مرا به یاد داشته باشی! و دست آخر می بوسمت تا به یاد داشته باشی که تو هم لیلی داری! باید دور شد...نمی دانم تا به حال احساستان درد گرفته یا نه!..

پی نوشت ؛ ناله ام قبل از آنکه به گوش کسی برسد جان میدهد، و همهمه ای که متعلق به من نیست تکرار می کند:"چقدر مریض صبور و ساکتی ست"...دکترم قبل از ملاقات گفت: چیزی در درون ترکیده است « مثل یک لوله فاضلاب! » چرک ها همه جا پخش شده است، ولی ما امید واریم". « به چرک ها؟؟؟!!! »

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:54 توسط تنها |


بگو برایم یک ماهی قرمز میخری با یک تنگ بلور بزرگ... بگو که گاهی چیز مینویسی، گاهی زیر آواز میزنی، گاهی بی هوا می خندی،گاهی اشک می ریزی.از خودت بگو، بگو چه ماهی به دنیا آمدی، بگو می توانی برایم شعر بخوانی از شاملو یا فروغ یا حتی اگر من بخواهم از سهراب...بگو دوست داری با هم یک قهوه بخوریم!..دوست دارم با نگاهت معجزه ای، با هر لبخندت یک حس غریب و با دلگیری ات دیوانه شوم!..دوست دارم همراهت بیایم، بگو اینکه همراهت می خندم، میترسم، عاشق میشوم، عادت نشده و برایت تازگی دارد...اصلا" بگو میخواهی اسمم را بدانی؟! بگو تا برایت تعریف کنم "که" هستم!..چکار می کنم! نقاشی میکشم یا نه؟! بگو تهِ چشمهایم برایت آشناست اما حقیقتش هیچ یادت نمی آید جایی دیده باشی ام...

بگو دوست داری من نگاهت کنم، بگو اسمت چیست؟! بگو دوست داری صدای موسیقی بلند باشد و بپرس ناراحتم می کند یا نه؟... نپرس چرا، فقط بگو دیگر گریه نکنم، دستت را جلو بیاور و اشک هایم را پاک کن...بگو دوست داری چیزی برایم بخوانی، بخوان و بپرس قبلتر شنیده بودم یا نه؟« و مطمئن باش میگویم نه! » برایم تعریف کن که خواهر کوچکی داری تا بپرسم اسمش چیست؟! بگو اگر که دوست داشته باشم با هم سوار قطار میشویم، اسمت را به من بگو.دوباره نه! دوباره نگو، همه ی اینها را برای اولین بار بگو!..میخواهم تعجب کنم!!!میخواهم به تو نزدیک شوم.بگو که میتوانی تا همیشه بمانی، بگو تا بگویم دوست دارم تا همیشه بمانی...دوست داشتم چیز خاصی بشود این دوستی!...

پی نوشت؛ اگه کسی به جون مامانش قسم بخوره باید حرفش رو باور کنیم؟!

« ماهنی...»

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:45 توسط تنها |


٭
باران دارد تند مي‌بارد. باران روي شيشه‌ي پنجره مي‌ريزد. روي شيشه‌ي پنجره چكه‌هاي باران سر مي‌خورند. سر مي‌خورند و قيقاج پايين مي‌آيند.
باران در برزيل با آن تانگوهاي ديوانه‌وار با آن شور و شهوت زندگي با باران در ايران دلمرده ها و تنهاها يكي نيست. باران يكجا پاي رقص است و جايي شانه‌اي براي خسته‌اي.
«دلمان كپك زده براي يك رقص درست و حسابي زير باران اي خـــــــــــــــــــــــــــــدا.»
«ولي من كه رقص بلد نيستم اصلا.»

٭
« اين پازل رو من بايد تنهايي درست كنم؟»
«حالا ديگه!!!!!!»

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:9 توسط تنها |



 



Design by : Night Skin













tkbleak.com