تبليغاتX
تنهـــــــایی نمنــــــاک من

تنهـــــــایی نمنــــــاک من

بنویس مرا، باهم...و نه تن ها، که تنها


> همه ی عقده ی دلم را اینجا می نویسم و به سویت می فرستم، دلم می خواهد بخندم، امروز تمام مدت به جای گریه کردن خندیده ام، دیوانگی کردم اما...اگر سال ها فریاد بزنم خوشبختم صدای قوی تری خواهد گفت: دروغ می گویی،خوشبختی تو گم شده !..همانطوریکه قلبت را گم کردی و عشقت را از دست دادی...

> در پی قاب گرفتن لحظه ای گریزان دلم رنگ به رنگ می شود، پله های ناتمام امانم را بریده، دستانم از خواستن خسته اند...

فاصله را تو يادم دادي
وقتي با لبخند
دور شدي از من

عکاس بهتر از ما فاصله را مي فهميد
تو در عکس نيستي
فاصله يعني تو...

قطره باران 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:33 توسط تنها |


خیلی وقت است چیز خوبی ننوشته ام/ گمم/ گم شده ام/ دیگران گمم کرده اند/ می زنم بیرون، همه ی خیابان را در خودم راه میروم!..از خودم خستگی میزند توی خودم؛راستی تا یادم نرفته، به خواب اگر می روی ، وقت شد به خواب من هم سری بزن!!! بر می گردم خانه، یک نفر نقاشی های من را جابجا کرده...عصبانی می شوم...!..بوم...رنگ آبی را بر میدارم تا دوباره عاشقت شوم؛ یک خط که می کشم نوک قلم می شکند، تیغ کجاست؟!.همین که روی مداد می لغزانمش ناگهان صدای خنده ات گوشم را پُر می کند!..اشک هایم را قورت میدهم، ولی باز چشمانم تار می شوند،آخ...هیچ چیز تو را دوباره به من پس نمی دهد،حالا با صدای بلند گریه می کنم...چقدر بچه شده ام من...انگشتم می سوزد...

> فکر نمی کنم زیاد سخت باشه...مُردن رو عرض می کنم!..

> و اصولا" حجم تنهایی رو هم که داری !!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 10:28 توسط تنها |


سلام
دلم بهانه ات را می گیرد،دلم می خواندت،دلم می جویدت،من بی تو بودن را لمس کردم و نداشتنت را در نزدیکی و داشتنت!..نمی دانم التهابم انتظار است یا انتظارت التهابم...می ترسم از التهاب نداشتنت!..همه چیز از یک عشق آغاز شد، شروع یک بازی، بازی با احساس، با عاطفه با محبت با واژه ی دوست داشتن...بازی جدی شد، من مبطلا شدم، من بیمار شدم، من حل شدم در عشق اما نه عشق تو...دستم به تو نمی رسید...خیلی دلم می خواست ببینمت، اندازه ی لرزش یک نگاه به تو نزدیک شدم،و چه احمقانه بود، راست گفتی؛ من فقط عذابت می دادم... لیلی که نمی میرد! این پا و آن پا می شود. پیاله ی صبر را مکرر نوش می کند.از اشتیاق مجنون، جان می گیرد و دوباره راه می افتد...صبر لیلی ستودنی است، صبری که انتهایش آشفتگی مجنون است!..و اینک آشفتگی تو، دل مرا مشق صبر می دهد.شرح دل که می گویند این است! پیاله ای آشفتگی با جرعه جرعه صبر، نوش جان می شود...و حالا اگر دل شیر نداری عاشق نشو!!!

« در اوج تنهایی »

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 10:42 توسط تنها |



 



Design by : Night Skin













tkbleak.com