|
تنهـــــــایی نمنــــــاک من |
|
بنویس مرا، باهم...و نه تن ها، که تنها |
آسمان دل من بوی تو را می گیرد که نفس می کشی و یاس سرش پایین است، که تو قد می کشی و سرو چه بی باک ترک می گیرد... * * * > برف های بی هنگام در باور بهار آب می شوند، شکوفه های زودرس قربانی همیشگی تب و تاب روزهای آخر زمستانند...در کوچه انفجار ثانیه هاست ، مردم آمده اند تا زردی را با آتش و شادی را با بهار قسمت کنند، مانده همین که... > می تونی تو دستاش بشی یه بازیچه شبیه یویو !..ساخته شده باشی که هرچی محکم تر پرتت می کنه، سریع تر برگردی به طرفش و لای انگشتاش جا بگیری و آماده بشی واسه ی پرتاب بعدی !.. > نه نویسنده...نه هنر مند...هیچ! با دستان تهی، با چشمانی منتظر می نویسم: بهار عمرت جاوید...همین! « واحه - گاهی دلم برای خودم تنگ می شود »
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 11:16 توسط تنها |
همیشه دنبال بهانه بوده ام که بی پروا ببینم اش، حتی از دور! تا دور نزدیک شود و نگاه ام کند و من خیس و تبدار نگاه اش بمانم. حتما" صدایم کرده بود که از خواب پریدم!..اینجا روی سایه ی او عکس پرواز می کشم. بزرگتر که شدم خواهم پرید! نه؟ پشت کاغذ ریز می نویسم که برای دیدن اش بهانه نمی خواهم،که برای شنیدن اش حسرت نمی خواهم و برای دوست داشتن اش پای چوبین استدلال... بغض که می کنی یعنی هستی!..پرده را می کشی، جهان کور می شود. نفس، وترس؛ از جفت بودن ما وحشت می کند و جهان منع شده از تماشای ما، له له می زند کنار پنجره__جهان ترسو! جهان بد بخت!.. م.ط«واحه»
+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 17:42 توسط تنها |
بیا جلو...می خوام در گوشت یه چیزی بگم...نترس بیا جلو...چیزی واسه ترسیدن نیست...فقط جلوتر که باشی مستی من رو نمی بینی!..بیا ،نترس...می خوام در گوشت یه چیزی بگم که عینه خودته...بیا جلو؛ « ...... » شنیدی؟! ...گریه کن ،شانه ی من تکیه گه خستگی است...گریه کن ،آینه ها منتظرند! * پی نوشت(1) ؛
پی نوشت(2) ؛ دارم میرم امام رضا...یه دنیا حرف واسش دارم...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 22:1 توسط تنها |
به چشمهای من نگاه کن که در آن حسرت عروسکهای گمشده ام چرخيدند و چرخيدند و چرخيدند ومن در مرکز ثقل زمين ايستادم و بزرگ شدم... *** آی... خاطره های ناگهانی ام درد می کند... زندگی ما همین ثانیه های معلول اند که آه نکشیده می میرند...اما چه هنر مندانه من را به تو وتو را به من بی ارتباط می کنند!..نگاهت را بردار...سرطان ِ وزن دارد این نگاه تو...بی شک از تحمل زخم های استخوانم خارج است!!!سلول های قرضی ام را پس بده! هر آنچه که از من در ریه هایت داری...می خواهم از حیطه ی تنفس تو خارج شوم! تو را از تک تک ِ یاخته هایم بیرون خواهم کشید و خودم را از تک تک ِ یاخته هایت!..من را پس خواهی داد،و آن وقت معلول خواهی شد...که این بار علت منم!.. پی نوشت ؛ رفیق، این ها درد دل نبود! کسالت اعصاب هم ندارم...فقط خواستم دردم را معنی کنی...همین...ولی کسی هذیان های من را نخواهد فهمید!..
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 12:55 توسط تنها |
یقه ی چه کسی را می شود گرفت؟ مسخره است،حساب هیچ چیزی دستمان نیست، با این همه ادعا خیلی چیز ها را نمی فهمیم. چیز های خیلی پیش پا افتاده را، نکته های خیلی ساده. مسخره است، ما نمی فهمیم یک نفر را چقدر دوست داریم و آنقدر نمی فهمیم تا وقتی که دیگر نیست!..بعد می نشینیم و تا جایی که جا دارد آبغوره می گیریم...کاش می شد یکدفعه از دهم بپریم هجدهم تا هیچ اتفاقی نیفتد! اصلا" می دونین چیه؟! پشت سر هر انسان شادی یک نفر با چکش ایستاده!.. دیشب خون بالا آوردم، مچ دستم هم درد می کنه،مغزم به هم ریخته، باید همه چیزو بریزم پایین و دوباره سوار کنم،الان حالم خوبه،حوصله ی دکتر رفتن ندارم. همین طوری دارم فال حافظ می گیرم؛ این حافظ داره کم میاره، انقدر می گیرم که بالاخره یه غزلش هم که شده به نفع من بگه!..چند تا کتاب نخونده دارم،چند تا کاره ساده، خیلی وقته قدم نزدم...خیلی وقته که وقت ندارم دراز بکشم و سقف اتاق رو همینطوری بی خود و بی جهت نگاه کنم. دلم برای تنهایی هام تنگ شده، دلم برای خودم تنگ شده؛ خسته ام ،شاید برم عکس تو رو نگاه کنم، ولی نه...نمی دونم چرا دیگه می ترسم از چشمات... شاید هم برم دراز بکشم و سقف رو تماشا کنم!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 13:34 توسط تنها |
در دلم غوغاست، به انتها رسیدیم اما نه ساده؛ تاوان عشق را پرداختیم و آن لحظاتی بود که نه تو به واقع و نه من به حقیقت خوشبخت بودم...خسته ام از عشق، عشقی که نه شادی بخشید، نه رشد داد و تنها و تنها این دل بیچاره بود که زیر آوار واقعیت ها ی پنهان ادامه داد و پوسید! * بنویس مرا؛ با هم و نه تن ها که تنها... * پی نوشت؛ نزدیک تو می آیم،بوی بیابان می شنوم؛به تو می رسم،تنها می شوم...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 13:8 توسط تنها |
بیاین از امروز ناخن هامونو کوتاه کنیم که دیگه دل کسی رو چنگ نزنیم!..بیاین از امروز همه ی یادگاری هامون رو که فقط باعث آزارمون میشن رو جمع کنیم و روز چهارشنبه سوری فاتحه شونو بخونیم!..
پی نوشت(1) : اگه کسی بهت بدی کرد،بهش بدی نکن، اگه کسی بهت خیانت کرد، بهش خیانت نکن؛ اما اگه کسی با احساساتت بازی کرد زیره پا لِه ش کن!!! پی نوشت(2) : آقا یاور من مهرنوش نیستم عزیزم...
+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت 19:26 توسط تنها |
می خوام یه خونه بسازم به بزرگی تنهایی هام؛ می خوام خونه م حیاط هم داشته باشه...بزرگ!..سردره خونه م هم می نویسم: روی آمدنت شرط بسته ام، باختنم را که نمی خواهی؟! اما تو هیچ وقت نمی یای، چون باختنم رو می خوای...چون اگه بیای همه چی خراب میشه، اگه بیای آخر قصه عوض میشه؛ و تو اینو نمی خوای...آخره قصه باید قلب من بشکنه، و اگه تو بیای آخره قصه ات اون طوری که از قبل نوشته بودی نمی شه...«بیچاره دلم که از قصه ی تو خبر نداره!» * یادمه بهم گفتی: اگه یه روز بهت گفتم دوستت ندارم بدون که دارم دورغ میگم و واسه خوشبختی خودت میگم... * قالب وبلاگ رو عوض کردم...سیاه و خلوت!
دیگه هیچی نگو...
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 19:0 توسط تنها |
لازمه که آدما یه جایی رو داشته باشن تا بتونن با خیال راحت اونجا همه ی خاطرات آزار دهنده ی گذشته رو بالا بیارن، و در هین عُق زدن کسی هی ازشون نپرسه: چته؟چته؟! * خوب لعنتی لااقل بهم یاد می دادی که با دلتنگی چیکار کنم؟! چرا از اول بهم نگفتی که بهت دل نبندم؟! به خدا دل نمی بستم...بعضی وقتا فکر می کنم که می خواستی خلاء تنهایی هاتو پُر کنی،بعد هم که دلتو زدم و دیدی دیگه زیادی باهام موندی، نخواستیم! بهم حق بده که این طوری فکر کنم، بهم حق بده که هیچ وقت ازت نگذرم، بهم حق بده که بگم ازت متنفرم و...ولی تو به من هیچ حقی ندادی!.. ما با هم عاشق شده بودیم ولی تو تنهایی واسه عشقمون تصمیم گرفتی...ولی دیگه مهم نیست... * تنهایم...تنها...و تنهایی ام را از امشب...همین امشب، سخت دوست می دارم! اما هنوز دلتنگ توام؛وقتی به تو فکر می کنم، کسی در دلم زار زار گریه می کند...
+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 15:24 توسط تنها |