|
تنهـــــــایی نمنــــــاک من |
|
بنویس مرا، باهم...و نه تن ها، که تنها |
نمی دونم که چرا خاطره ات طعم مربای به می دهد و بوی هل که هیچوقت به چای مان نیفزودیم!.. در خاطرم فقط یک چیز مانده، صدای نقره ای وانگشتی که کشیدم به لبخندمان و گوشی که سپردم به صدایی مهربان و عهدی که بستیم در قلقله دلمان که می جوشید، از نگاه دیگران؛ چمدانم را بستم و راه افتادم و از هزار سنگ و رود گذشتم که به بوسه ای بیدارت کنم!...افسوس... افسوس تنها چیزیه که تنها هم میشه خوردش و بعد با شکم سیر به زور کمی فراموشی نوشید!!! حس نا جوری دارم! از این قرار که آدم در این دنیای مجازی به همان آسانی که پیدا می شود، گم هم می شود؛به همان آسانی از خاطر می رود و انگار از اول نبوده است... راستی: دیروز قلبم هزار مرتبه قلب تو را بلند صدا زد؛ و امروز اومدم و رد پات رو اینجا دیدم آقایی...ممنون که اومدی...خوندی...و برام نوشتی...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 19:54 توسط تنها |
قرارمان این بود که از من بگذریم؛ و از من و من و من گذشتیم و به قرارمان نرسیدیم ! و خندیدم به روزی که عشق مُرد،رفاقت مُرد،و جای خالیش رو قدر نشناسی گرفت و تنها جایزه ام این بود که: می خواستی نکنی!..
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 19:21 توسط تنها |
اون عروسک کوچولو که بهم دادی رو آویزون کردم جلوی چشمم که همیشه حماقت بزرگم یادم بمونه؛ وقتی نگاش می کنم دلم میخواد با دندونام تیکه تیکه ش کنم...گاهی وقتا گره ی شال گردنش رو به قصد خفه کردنش محکم می کنم و بعد که چشماش از حدقه میزنه بیرون ،میشینم و خودم به جاش گریه می کنم! وقتی خوب گریه کردم لبای گشادش رو یواش می بوسم...من دیوونه شدم؟!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 18:10 توسط تنها |
دوست دارم وقتی این نوشته را می خوانی از من متنفر باشی،دوست دارم بغض کنی، دوست دارم از خانه بیرون بروی و زیر باران قدم بزنی، یا به جایی خلوت بروی و برای من افسوس بخوری. دوست دارم فکر کنی که من یک موجود پوچ هستم! دوست دارم فکر کنی که من یک مرفه بی درد هستم، دوست دارم فکر کنی من و تو کم بودیم، من وتو کم گفتیم...دوست دارم فکر کنی من عقده های روانی دارم. دوست دارم فکر کنی من در دوراهی مانده ام.دوست دارم باز هم فکر کنی من ساده ام و در گو شه ی پنهان دلت به این برسی که خودت اولین کسی بودی که از سادگی من سوء استفاده کردی؛ دوست دارم فکر کنی که من چقدر بد شده ام که هرگز تو را نخواهم بخشید.دوست دارم تاوان تمام اشک هایم را پس بدهی! دوست دارم با لبه ی تیز دلم که تو آن را شکستی،دلت را پاره پاره کنم...و ای کاش کاش هرگزآن توجه همه جانبه را که نام دیگرش عشق است به من نمی بخشیدی ،تا امروز اینگونه ویران باشم؛دنیا چقدر برایم کوچک شده...آرزوهایم چقدر بزرگ شده اند؛آدمها چقدر عجیب شده اند! و من اکنون چنان از آدم پُرم ،که چیزی برای گفتن ندارم...
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 12:45 توسط تنها |
تمام شب گریه می کردم
برای بی خوابی چشمهایم
و ادامه ی قلبم
که می لرزد
از احنمال فرو ریختن...
راستی:
همین که بیست سالگی ام را دریافتی، مرا بس!
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 17:0 توسط تنها |
اومدی... نشستی کنارم... تو لبخند زدی... من خندیدم... چشمای تو برق زد... گفتی ازت یه یادگاری می خوام؛ گفتم چی باشه خوبه؟! تو گفتی دلتو بهم میدی؟!بعد دستاتو آوردی جلو؛ دلمو دادم دستت؛گفتم مواظبش باش...گفتی مواظبشم؛گفتی میزارمش کنار دل خودم... اون وقت یه دفعه رفتی! رفتی تو آسمون و ستاره شدی! دل منم با خودت بردی...هی گذشت وگذشت...تا اینکه دیگه از اون بالا واسم چشمک نزدی! غصه دار شدم...آخه دیگه دل ندارم! آخه تازه فهمیدم که گولم زدی! دلمو با خودت بردی...بردی...بردی؛ آهای: این کارت از یه دزدی هم زشت تر بود
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 10:56 توسط تنها |