|
تنهـــــــایی نمنــــــاک من |
|
بنویس مرا، باهم...و نه تن ها، که تنها |
٭
همه دوست داشتنم رو باید روی یک کاغذ بنویسم و مچاله اش کنم و بریزم توی سطل آشغال
سطل آشغال رو باید بذارم سر کوچه
سُپور باید زودی آشغال ها رو ببره
وگرنه می رم کاغذم رو بر می دارم و دوباره پاکنویسش می کنم، قابش می کنم، می زنم به دیوار...
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 12:9 توسط تنها |
خیلی دلم از دستت پره،انقدر که الان می ترکم! پس خوب گوش بده... می خواهم در پوچی زندگی بخوابم و دیگر بیدار نشوم... می خواهم در وقت مردن نفرین کنم! نفرین به تو...نفرین به همه ی ستاره ها که تو دوستشان داری...نفرین به عشق که تو به آن وفادار نمانده ای...نفرین به نردبان انتظار که بلندایش از ابر ها گذشته و راه تنفسم را بند آورده ...نفرین به تعلق ، به وابستگی و نفرین به خودم که تا قیامت و لحظه دمیدن صور ویلان وسر گردان بمانم و آرام و قرار نگیرم...
+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1384ساعت 15:17 توسط تنها |