|
تنهـــــــایی نمنــــــاک من |
|
بنویس مرا، باهم...و نه تن ها، که تنها |
من از تو خوب مراقبت نکردم من می دانستم که تو شایستگی اش را داری ودریغ کردم! چرا؟...نمی دانم... ترسیده ام هنوز هم می ترسم هنوز هم نمی دانم چه خواهی گفت هنوز هم نمی دانم بعد از آنکه بگویم وتو بگویی...چه می شود؟! می ترسم هنوز...انگار... اما به تو آرامم: می دانم سیلی ات آرام خواهد بود می دانم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 17:14 توسط تنها |
سلام
اشتباهی همه ی مطالب قبلیم پاک شدن...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 16:48 توسط تنها |