|
تنهـــــــایی نمنــــــاک من |
|
بنویس مرا، باهم...و نه تن ها، که تنها |
بگو آب، تا باران شوم و ببارم بر دل نا آرامت ... بگو آتش، تا سردی زمستان را بر تو حرام کنم، با گرمی دستانم... بگو نفس، تا بدمم در میان لب های رنگ باخته ات!..بگو نگاه، تا چشم های بی کلک ات را قاب بگیرم با نگاهم... حالا بگو نرو، بگو بمان، صدایم کن...بلند...به اسم، تا من از ته دل برایت بخندم!...
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 10:53 توسط تنها |
آمدم که بگویم؛ بازگشته ام به این شرح بی نهایت...آواره تر از این روزها نبوده ام! آمدم که بگویم؛ درد، گستاخ شده!..
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 10:1 توسط تنها |
... طرح صدایت را نقش زدم بر خاکستری ِ کاغذی از همان روزها...فکر میکنم شبیه شده، مثل خودت بیرنگ...
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 14:13 توسط تنها |
من ؛
من فرشته ای بودم که چشم های معصوم شیشه ای ام را خودم شکستم و بال های نرم و سپیدم را خودم قیچی کردم! می خواستم با چشم ها و پاهای آدم ها خوشبختی را، درد را، گناه را مزه کنم!..و حالا شکاف قلبم دارد کم کم شبیه لبخند تو می شود، هر چه می گذرد، لبخند تو نزدیک تر می شود و زمان برای محو کردن آن حریف کوچکی ست. چه زنده بود! شفاف، واقعی...یعنی باور کنم حقیقی نبود؟!
تو بازنده ای زندگی؛ و من آن فسیل هزار ساله که دیگر فریب نمی خورد! نه به آسمان های آبی ات، نه به هوای تازه ات، نه به صبح، و شادی های تو خالی ات و غم هایت...دیگر مرا به هرچه می خواهی بفریب، الا به عشق! که برای چنین فریبی دیگر بزرگ شده ام!..
- رهای آبــــی...
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 8:43 توسط تنها |
۩ ...تـــــولــــــــــدم مبــــــــــــــارک... ۩
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 9:0 توسط تنها |
رویای سر به زیره خواستنت، خواهش های بچه گانه برای دیدنت و دوری بی اندازه ی تو، آنقدر کم رنگ شده اند که...از بس فاصله به حلق شان ریختی لال شدند!.. تو پیروز شدی و من درماندم، تو گذشتی و من بیشتر درماندم. دلم تنگ بود...تنگ. قرارمان شد که برایت بنویسم، از تو که بنویسم خیالم راحت است، من نذر کرده ام!..حرف هایم را چه کسی می فهمد؟! و حالا اگر نیستم، چون یخ زده ام در جواب سردی ات، دلبرکم!!!
+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 21:7 توسط تنها |
... شب که شد، می سپارمت به نسیمی که از پشت در می گذرد، شما سردی یکدیگر را خوب می فهمید...بعد می روم روی قطر تخت دراز می کشم و برای خوش بختی ات دعا می کنم!.. پی نوشت ؛ امشب، درها را گشوده مگذار، آنکه مرده است، دیگر باز نخواهد آمد!..
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 23:13 توسط تنها |
تاوان تلخی تو ؛
» اینجا همه چیز برای یک فراموشی ساختگی فراهم است. خرده ریزهای احساسی کهنه از عبور به ظاهر منطقی ات را چال می کنم همین جا، توی همین اتاق...آن گوشه ی فرش را که کنار بزنی می فهمی چه می گویم! من سهمی از نگاهت هم دیگر نمی خواهم، من دفن شدم در خاطرات مردی که اینک نیست...حال من خوب است، کابوسی نیست. فقط، وقتی یاد تو می افتم قورت دادن آب دهانم سخت می شود!
پ. ن ؛ امشب، درها را گشوده بگذار، شاید آنکه مرده است خواهد که بازآید!..
+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 12:2 توسط تنها |
به پروردگار که چاهار قدم آن سوتر جهنم بود برایم، البته الانش هم هست. باید یک جوری همه چیز را جفت و جور کنم که بتوانم زودتر چترم را بردارم و بزنم به جاده ی خیس تنهایی ام، بدون اینکه کسی بفهمد بر من چه گذشت که بی صدا تنهاتر شدم!.. شاید همین قدر که دوست داشتنی می نمایم بی لیاقت هم باشم! این ساختمان ها و این هوای سرد عذابم می دهند، دستهایم یخ زده اند اما باور کنید گناهی ندارند، همه اش تقصیر لب های ساکتم بود و دستهای تو که یادم نیست کجا حلقه شده بودند و بادی که توی کوچه های باریک می دوید! لحظات قشنگی که تو را با خودشان بردند، من را هنوز همانجا کنار در نگه داشته اند و دارند گرمای تنم را از زیر این همه لباس می دزدند! چقدر سخت است سربسته درددل کنی و هیچ کس نفهمد چه می گویی... الهی ؛ از دست من هیچ کاری بر نمی آید جز خطا، از تو هر کاری برآید جز خطا!..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 16:19 توسط تنها |
- رسالت من ؛
گاه تمام رسالت من همین بوده، تا قدم هایی که به سویم برنداشتی را بشمارم و دستم را که می رفت تا قلبت را لمس کند، از میان فاصله ی خودم و تو کنار بکشم و پشتم قایمش کنم و راه باز شود برای رفتنت...
آسمان چه سنگین نگاهم می کرد وقتی که نتوانستم با مدادرنگی هایم نقش ات را پررنگ کنم، یک جوری که بشود از پشت تمام آن فاصله ها هم تو را دید.
من اعتراف می کنم که نتوانستم، چون تو نخواستی!
حالا برگرد و برو سرجای خودت بچرخ. هر چقدر تندتر بچرخی دورتر می شوی. دور شو، به آرامش نزدیک می شوی، و از من دورتر و دورتر و دورتر...
پی نوشت ؛
دیروز تقریبا" برای سه ساعت، خدا فراموشم کرد...به جون مامانم اگه دروغ بگم!
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 21:59 توسط تنها |